تبليغاتX
دنیای بهاری


دنیای بهاری

تو میتوانی بدست آوری هر چه را که بخواهی اگر "هو حق" با تو باشه

r71n090phtrlgy02ooy9.jpg

 

« گاهي اوقات زندگي طوريه که آدم نون امروز را واسه شکم فرداش نمي خواد ،
اونوقته که روياهاي آدم به تعويق مي افته.

گاهي اوقات آدم از سرنوشت ، ‌رو دست خوبي مي خوره ،‌ که فکر مي کنه داره تصميم مي گيره

اونوقته که آدم ادعاهايي مي کنه ،‌ که تو رو دربايستي انجامش گير مي افته.

گاهي اوقات آدم از آرزوهاش جا مي مونه.

گاهي اوقات آدم مي خواد بازي کنه ، ‌بازيگر مي شه.

گاهي اوقات داره مي خنده وقتي تو دلش خونه ، گاهي گريه مي کنه و قتي داره از زور خنده مي ميره.

گاهي اوقات شوخي شوخي همه چيز جدي مي شه.

گاهي اوقات آدم وقتي زياد مي خواد کم مي ياره ، گاهي وقتي کم مي ياره زياد مي خواد.

گاهي اوقات با ترس و لرز بر مي گرده به پشت سرش نگاه کنه ،‌ مي بينه چه شجاعتي

گاهي اوقات با شجاعت مي تونه ترساشو نگاه کنه.

گاهي اوقات آدم به دنبال خوشبختي ، ‌زندگي را گم مي کنه ، گاهي هم با انتظار زندگي را معنا مي کنه.

گاهي اوقات آدم براي پيدا کردن يه گنج الکي ،‌ گوهر خودشو گم مي کنه ،‌ گاهي هم گوهر حقيقت را پيدا مي کنه .

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط رویا| |

آدرس وبلاگ جدیدم

 

www.ranginkamanazari.blogfa.com

نصایح زرتشت به پسرش

 

آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است

 

رنج و اندوه مبر

 

قبل از جواب دادن فکر کن

 

هیچکس را تمسخر مکن

 

نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

 

خود برای خود، زن انتخاب کن

 

به شرر و دشمنی کسی راضی مشو

 

تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

 

کسی را فریب مده تا دردمندنشوی

 

از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

 

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

 

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

 

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

 

با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

 

راستگو باش تا استقامت داشته باشی

 

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

 

دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

 

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

 

دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

 

مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

 

سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

 

روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

 

هرگز ترشرو و بدخو مباش

 

در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

 

اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

 

دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیک دروغگو منشین

 

چالاک باش تا هوشیار باشی

 

سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

 

اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو

 

را نگزد و نمیری

 

با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب

 

 نرسد

 

مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد

 

است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند

 

............ ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ..

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط رویا| |

 

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 این وبلاگ به کار خود ادامه خواهد داد.


روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا

 راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول

 تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از

یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن

مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از

 روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت

کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها

برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی

 زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر

خبری نخواهد بود.


مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم

 های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق

بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام

معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا

نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است.

 آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن

 که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟! 


مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف

کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده

است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا

 دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره

همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به

زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به

اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت

تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی

متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق

خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و

روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.


اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته

نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی

 و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی

در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های

آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و

خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این

دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی

 توانی راز معرفت را دریابی!

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط رویا| |

 

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 این وبلاگ به کار خود ادامه خواهد داد.

بر خلاف عاشقان من عاشق زنهای پیرم
عهد کردستم که غـــیر از پیــــــرزن یاری نگیرم
 

شاعران در دام زلف خوشگلان افتند دایم
لیک من بر مـــوی اسپـــید کهن ســــالان اسیرم
 

من مگر دیوانه ام گردم به گرد خوبرویان
کز ادا و غمزه و اطــــوارشــــــــــــــــــان هـــر دو بمیرم
 

نوجوانان تازه کار و قیمت عاشق ندانند
قدر مـــــــن دانند پیران و شونــــــــــــــــدی دســـــــــــتگیرم

 


بر وفای خوبرویان نیســــــــــــــــــــــــــــــــــــت هر گـــــــز اعتــــــــــــباری
کز غرور و کبر پندارند نا چـــــــــــــــــــیز . حقیرم


هیچ دیدســـــــــتی که کس گیــــــــــــــرد گلاب از غنچـــه ی گل؟
غنچه چون گل گشت آید خود گلابش چون عبیرم


از شــــــــــــراب نو حــــــذر کن غیر از درد ســـــــــــــــــر ندارد
من شراب کهنه نوشـــم خود نصیحت کرده ام پیر
 

دلبـــــــــــر نو باوه هر شـــــــــب سینما خـــــــواهد ز چاکر

رستوران گر دیر گردد می کــــــند خورد و خمیرم
 

کیـــــف خواهد عطــــــــــر خواهـــــــــــد یار خوشـــگل
پیرزن با نان و دیـــــــــــزی سازد و کهنه حصیری
 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط رویا| |

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 این وبلاگ به کار خود ادامه خواهد داد.

 

اول اینکه خداوند وقتی گوسفند را برای ما آدمها آفرید هر

عضوبدن

گوسفند را برای درمان همان عضو ما آدمها محل درمان قرار داد. 

مثلا" شما وقتی دچار گرفتگی رگهای قلب و تندی ضربان قلب

میشوید

 کافی است دل گوسفند را در یک سیخ آهنی (یادتون باشه

 حتما"

سیخ آهنی باشه و از استفاده سیخ های آلمینیومی پرهیز

نمائید) بر

روی آتش قرار بدهید و شبانگاه میل نمائید. یا مثلا" اگر کسی

دچار

شکستگی یا آرتروز زانو بود کافی است صبح ها از پاچه گوسفند

و آب آن استفاده نماید و ...

اما به این نکته توجه کافی داشته باشید که هرچه از سر

گوسفند به

سمت پائین میروید ارزش غذائی گوشت آن ناحیه کمتر میشود.

 به

عنوان مثال ارزش گوشت گردن گوسفند بالاتر از گوشت

سردست

میباشد و ارزش گوشت سردست از ران گوسفند بالاتر است.

یکسری هم از از روایات اینطور استنباط میکنند که گوشت شتر

بهترین

گوشت در بین گوشتها میباشد. در صورتی که اینطور نیست و

استنباط

 از روایات این است که گوشت شتر را در سال حتما" یکبار

بخورید و از

 صرف نمودن دائم ان خودداری نمائید.

خوب از بحث گوشت بریم بیرون و برویم سراغ این داروهای ضد

 بارداری: 

اکثر خانمها عادت کردند برای جلوگیری از بارداری از قرص و مواد

شیمیائی ضد بارداری استفاده نمایند و متاسفانه به عارضه

اصلی این

 مواد که همان تنبلی تخمدانها میباشد توجه نمیکنند.

نود درصد  استفاده از داروهای شیمیائی ضد بارداری تخمدان

خانمها را

 دچار بی تحرکی نموده و بعد از آن خانمها برای بچه دار شدن به

مشکل اساسی برمیخورند و مجبورند دوباره از راه برعکس بروند

 و

تخمدانها را جهت بارداری با داروهای شیمیائی تقویت کنند!!

خوب این

 چه کاریه؟؟؟؟

بهترین روش برای جلوگیری از بارداری همان استفاده از کاندوم

هستش

 که این مسئولیت را باید بیاندازید گردن آقایان..

و اما: میخواهم راجع به بیماری کم کاری تیروئید که الان اکثر

جوامع

ایرانی گرفتار آن هستند با شما صحبت کنم.

متاسفانه به دلیل تغذیه اشتباه ما ایرانی ها درصد زیادی گرفتار

این

بیماری هستند.

از علائم خاص مثل عرق زیاد - لاغری - بی اشتهائی - از بین

رفتن

تمایلات جنسی - بی قراری - سرما سرما شدن -کندی نبض و

پائین

 بودن فشار خون  و ... اظهار شکایت میکنند و وقتی دنبال قضیه

 را

میگیریم به مشکل کم کاری تیروئید آنها میرسیم .

همانطور که میدانید عامل کم کاری تیروئید و بزرگ شدن آن

کمبود ید در

 بدن میباشد که به اشتباه از طرف بعضی دوستان استفاده از

نمک ید

 دار را صرفا" برای درمان آن ذکر میکنند.

در صورتیکه نمک ید دار به هیچ عنوان درمانگر این بیماری نیست

و دلیل

 آن کم بودن کمیت آن در غذا و عدم استفاده از مکمل های

درمانی آن

میباشد

فراموش نکنید برای درمان کم کاری تیروئید حتما" از ید همراه با

ویتامین

 E و A هم زمان استفاده نمائید.

نسخه آرامبخش جهت درمان تیروئید: بادرنجبویه 15 گرم -

اسطوخودوس

 25 گرم - بابونه 15 گرم - بهارنارنج 10 گرم - تخم گشنیز 10 گرم

یک قاشق غذاخوری در دو لیوان حل کرده کمی بجوشد . قبل از

غذا دو

 استکان میل شود.

و اما: اصولا" پتاسیم عامل آزاد شدن انرژی از قند بدن میباشد.

وقتی

قند بدن مورد استفاده قرار نگیرد تولید انرژی راکد میشود. ضعف

به وجود

 می آید و به اصطلاح میگویند " فشار طرف اومده پائین"

همانطور هم که میدانید دشمن خونی پتاسیم عنصری است به

 نام

سدیم و مادر تمام سدیم ها نمک میباشد. هرچه سدیم در بدن

 زیاد

 شود پتاسیم کم میشود و در نتیجه قند خون هم پائین می آید و

 همین

 پائین بودن پتاسیم عامل پائین رفتن دوباره قند خون هم  میشود.

در کل در کشورهائی مثل ژاپن و کره و هلند و ... که مصرف نمک

 کم

میباشد عارضه فشار خون کم دیده شده است.

بهترین نسخه برای رفع فشار خون سیرابی پخته همراه با

ماست میباشد.

برای بعضی ها که با بوی سیراب شیردان حال نمیکنند : 30 گرم

زرشک

 - 30 گرم عناب و 10 گرم تخم خرفه و 10 گرم تخم کاهو را در دو

 لیوان

بجوشانید و قبل از غذا میل نمائید.

مصرف سوپ جو - آبغوره بی نم و ماست و خیار - گریپ فروت -

سکنجبین و خیار - ماهی آب پز و کباب پز و عدس پلو کشمش

نافع

فشار خون میباشد.

بعضی از دوستان راجع به ماساژ درمانی و  نقاط بازتابی بدن

سئوال پرسیده بودند.

به طور کل هر عضوی در بدن یک نقطه بازتابی در دیگر نقطه بدن

دارد که

 شما میتوانید با تحریک نقطه بازتابی آن نقطه درد را برای مدت

معین

 تسکین دهید.

به عنوان مثال نقطه بازتابی سر دردهای ناشی از مشکلات

 عصبی بر

روی بند دوم انگشت شست دست چپ و نرمی فی مابین

انگشت

سبابه و شست دست چپ میباشد.

با ماساژ ده دقیقه ائی این قسمت ها و بستن چشمها و تمرکز

 بر روی

 نقطه درد میتوانید به طور کل این نوع سردردها را درمان کنید.

در حال حاضر استاد درمان این نوع دردها خانم میلدرد کارتر

میباشد که

 که کتابهای زیادی راجع به ماساژ درمانی (معجزه انرژی انگشتان

 چاپ

فرهنگ تارا)  نوشته است که در ایران هم چاپ شده است.

این خانم تمام بیماران خود را اعم از سرطانی و عضلانی و ....

 توسط

 ماساژ درمانی درمان میکند و با تخصص خودش نقاط بازتابی آن

درد را

 در نقطه دیگر بدن پیدا میکند و دوره درمان خود را با تحریک و

ماساژ

نقطه بازتابی ادامه میدهد تا بیمار شفا پیدا کند (ببینید خداوند

 چطور

 دردها را به ساده ترین روشها شفا میدهد)

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط رویا| |

ادرس وبلاگ جدید
www.ranginkamanazari.blogfa.com 
 

« گاهي اوقات زندگي طوريه که آدم نون امروز را واسه شکم فرداش نمي خواد ،
اونوقته که روياهاي آدم به تعويق مي افته.

گاهي اوقات آدم از سرنوشت ، ‌رو دست خوبي مي خوره ،‌ که فکر مي کنه داره تصميم مي گيره

اونوقته که آدم ادعاهايي مي کنه ،‌ که تو رو دربايستي انجامش گير مي افته.

گاهي اوقات آدم از آرزوهاش جا مي مونه.

گاهي اوقات آدم مي خواد بازي کنه ، ‌بازيگر مي شه.

گاهي اوقات داره مي خنده وقتي تو دلش خونه ، گاهي گريه مي کنه و قتي داره از زور خنده مي ميره.

گاهي اوقات شوخي شوخي همه چيز جدي مي شه.

گاهي اوقات آدم وقتي زياد مي خواد کم مي ياره ، گاهي وقتي کم مي ياره زياد مي خواد.

گاهي اوقات با ترس و لرز بر مي گرده به پشت سرش نگاه کنه ،‌ مي بينه چه شجاعتي

گاهي اوقات با شجاعت مي تونه ترساشو نگاه کنه.

گاهي اوقات آدم به دنبال خوشبختي ، ‌زندگي را گم مي کنه ، گاهي هم با انتظار زندگي را معنا مي کنه.

گاهي اوقات آدم براي پيدا کردن يه گنج الکي ،‌ گوهر خودشو گم مي کنه ،‌ گاهي هم گوهر حقيقت را پيدا مي کنه .

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط رویا| |

The image “http://www.imageurlhost.com/images/5hhe44h1jplhqv81gy0.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 این وبلاگ به کار خود ادامه خواهد داد.

 

۱-  افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.
۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.
۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.
۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.
۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.
۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.
۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.
۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
۱۱ – فرشته ها به زمین نمی‏آیند تا ببینند ما چه می‏کنیم بلکه می‏آیند تا به ما بگویند چه کار بهتر است انجام دهیم.
۱۲ – هیچ چیز مانند ارتباط و وابستگی با دیگران، با تمام وجود، به درد انسان نمی‏خورد.
۱۳ – در واقع ما هیچچ چیز را کنترل نمی‏کنیم مگر رفتار و کردار و تصمیمات خودمان.
۱۴ – هیچ کس نمی‏تواند ما را شاد کند جز خودمان. (اگر بخواهیم)
۱۵ – این یک اشتباه بزرگ است اگر از تجربیات خود درس نگیریم.
۱۶ – من هیچ چیز نمی‏دانم، به من بیاموزید؛ من هیچ چیز نمی‏شنوم، به من بگویید؛ من هیچ چیز نخواهم دید، به من نشان دهید – ما با هم پیروزیم.
۱۷ – پشیمانی از آن دسته چیزهایی است که ما به اشتباه آن را انتخاب می‏کنیم.
۱۸ – آنچه در قلب خود می‏پرورانیم، همان است که در زندگی ان دنیا در دستان خود داریم.
۱۹ – تنها به این دلیل که بذری را که کاشته ایم نمی‏بینیم، نمی توانیم بگوییم چیزی از اینجا بیرون نمی‏آید.
۲۰ – جنسیت واقعی وجود ندارد. هر کسی قسمتی از روحیات جنس مخالف را در خود دارد.
۲۱ – تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند.
۲۲ – فرض کردن‏ها از تنبلی ما در جستجوی حقیقت سرچشمه می‏گیرند.
۲۳ – هیچ کس به طور کامل بی‏طرف نیست.
۲۴ – خانوادۀ ما تنها جایی نیست که ما در ان متولد شده‏ایم؛ گاهی یک دست باز و رویی گشاده نیز ما را متولد می‏کند.
۲۵ – شما همیشه راه درست را نمی‏پیمایید.
۲۶ – فروتنی و تواضع، در واقع توانایی پذیرفتن خطاست.
۲۷ – توانایی یک مرد آن چیزی نیست که در جیبش دارد، بلکه آن است که بر دوشش دارد.
۲۸ – اگر شما یک قدم مثبت بردارید، کائنات ۱۰۰ قدم به سمت شما می‏آیند.
۲۹ – اگر می‏خواهید بدیها سرتان نیاید، نخواهید سر دیگران آید.
۳۰ – اگر می‏خواهید با حقیقت سر و کار نداشته باشید، همیشه در خیالات خود گم هستید.
۳۱ – فخرفروشی لباسی است که فقط تن احمقان می‏شود.
۳۲ – کسی که از همه بیشتر می‏داند، معمولا همان کسی است که کمتر حرف می‏زند.
۳۳ – هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است.
۳۴ – هیچ کس جواب نهایی را به شما نخواهد داد، مگر خودتان.
۳۵ – شما تنها با ابزاری که دارید می‏توانید عمل کنید، پس به دنبال ابزار جدید وقت خود را تلف نکنید.
۳۶ – اگر  خطاهای خود را خطا در نظر نگیریم، آنگاه با هر خطا راهی اشتباه را کشف کرده‏ایم.
۳۷ – این انسانها هستند که به زندگی معنا می‏دهند و نه اشیاء.
۳۸ – همیشه سوالاتی هستند که جوابشان ناپیداست و بزودی جوابشان پیدا خواهد شد.
۳۹ – در حال حاضر نه آینده وجود دارد و نه گذشته، زندگی جاریست.
۴۰ – اگر بخواهید، اسکلت همیشه در کنج کمد منتظر شماست تا شما را بخورد.
۴۱ – وقتی صحبت می‏کنیم، صدای هیچ کس را نمی‏شنویم.
۴۲ – والدین نباید کوچکترها را در برابر تصمیمات زندگی مسئول بدانند.
۴۳ – اینکه پدران ما چه کاره بوده‏اند مهم نیست، مهم این است که ما چه خواهیم کرد و چه خواهیم شد.
۴۴ – اگر فکر می‏کنید که باید همین الآن بگویید، پس بگویید و اگر می دانید که باید کاری را الآن انجام دهید، پس انجام دهید.
۴۵ – هر تغییری نیاز به حرکت دارد.
۴۶ – کمک دیگران به معنای انجام تمام و کمال کار ما نیست.
۴۷ – اینطور نیست که هر کسی شما را دوست بدارد ولی شما می‏توانید هر کسی را دوست داشته باشید.
۴۸ – اگر کاری را همیشه برای کسی انجام دادید، او هرگز آن کار را یاد نخواهد گرفت.
۴۹ – هیچ چیز بیشتر از خنده مسری و واگیردار نیست.
۵۰ – بهترین هدیه‏ای که می‏توان به دیگران داد، وقت و صبر خودمان است.
۵۱ -  زیبایی محض با چشم قابل مشاهده نیست، بلکه با فکر و دل دیده می‏شود.
۵۲ – هر کسی بذر کمال را در وجودش دارا می‏باشد، اما کمتر کسی می‏تواند آنرا پرورش دهد.
۵۳ – تنها راه پایان دادن به مشاجره‏ها، پیدا کردن یک راه حل است.
۵۴ – هر عملی که انجام می‏دهیم و هر حرفی که میگوییم به ما باز می‏گردد اما نه به گونه‏ای که انتظارش را داشتیم.
۵۵ – اگر یک پله از نردبان شکست، با کمی زحمت پا را باید بالاتر گذاشت.
۵۶ – هرگز کلمات ناگفته را در اتاق دربسته محبوس نکنید.
۵۷ – هرکس بیش از آنچه خود را می‏شناسد است.
۵۸ – از هر چه بترسیم اسیرش می‏شویم.
۵۹ – نیازمندترین انسانها حریص‏ترین آنهاست.
۶۰ – آنچنان خیال کنید که گویا تا ابد زنده‏اید و انچنان عمل کنید که گویا امروز می‏میرید.
۶۱ – بخندید همچنانکه نفس می‏کشید و دوست داشته باشید همچنانکه زندگی می‏کنید.
۶۲ – هیچ کس نمی‏تواند بازگردد و شروعی جدید را رقم بزند اما هر کسی می‏تواند شروع کند و پایانی خوش را بسازد.
۶۳ – مهمترین چیزها در زندگی چیزی نیستند که قابل لمس باشند.
۶۴ – زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می‏شوند؛ پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی بدان که طبیعت می‏خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
۶۵ – برف سنگینی بارید؛ درختی شکست، درختی زیباتر شد.
۶۶ – زندگی مانند بازی حکم است، مهم نیست که دست خوبی نداشته باشیم، مهم این است که یار خوبی داشته باشیم.
۶۷ – از کوتهی ماست که دیوار بلند است.
۶۸ – از شیشۀ جلو به زندگی نگاه کنید نه از آینۀ رو به عقب.
۶۹ – به خاطر ترساندن موش خانه‏ات را آتش نزن.
۷۰ – هنر زندگی کردن، هنر نقاشی کردن بدون پاک کردن است.
۷۱ – بهترین لذت زندگی انجام دادن عملی است که دیگران می‏گویند نمی‏توانیم.
۷۲ – هر روز از زندگی معجزه است. من روزم را هدر نمی‏دهم. من قدر معجزات را می‏دانم.
۷۳ – آرام بنشین. تقلا نکن. بهار می‏آید و سبزه‏ها رشد می‏کنند.
۷۴ – اینکه چه می‏اندیشیم، چه می‏دانیم و به چه اعتقاد داریم مهم نیست. مهم این است که چه می‏کنیم.
۷۵ – از زندگی هر انچه لیاقتش را داریم به ما می‏رسد نه آنچه آرزویش را داریم.
۷۶ – از آنجا که زندگی آینۀ وجود ماست، فقط با تغییر ما تغییر می‏کند.
۷۷ – ساعتی که خراب است، در هر روز دوبار زمان را درست نشان می‏دهد.
۷۸ – هرگاه در زندگی خانه‏ای از یخ ساختی، بر آب شدنش گریه نکن.
۷۹ – برای انسانهای بزرگ چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
۸۰ – آرزوهایت را یک جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا و کائنات بخواه. خدا و کائنات یادشان نمی‏رود اما تو یادت خواهد رفت آنچه را که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده است.
۸۱ – برگ در انتهای زوال می‏افتد و میوه در انتهای کمال. بنگر که چون برگی زردی یا سیبی سرخ؟
۸۲ – اگرنتوانستی کسی را ببخشی از بزرگی گناه او نیست، از کوچکی دل توست.
۸۳ – به کسی که در جستجوی حقیقت است ایمان آور و به کسی که حق را یافته است شک کن.
۸۴ – ما آمده‏ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
۸۵ – هر کس چرای زندگی را یافت با هر چگونه‏ای خواهد ساخت.
۸۶ – سخن نیک را از گویندۀ آن بگیرید هر چند خود بدان عمل نکند.
۸۷ – ناتوانترین مردم کسی است که نتواند دوستی پیدا کند و ناتوانتر از او کسی است که دوستان خود را از دست بدهد.
۸۸ – چون عقل کامل گردد، سخن گفتن کمتر شود.
۸۹ – صبحگاهان به جستجوی روزی درآیید که برکت و موفقیت در صبح زود نهفته است.
۹۰ – به بار نشستن هر کار نیازمند ۱۰۰۰ روز صبر است.
۹۱ – راز موفقیت در این است که با طبیعت و کائنات هماهنگ باشیم و در مسیر موجهای زندگی لذت ببریم.
۹۲ – موفقیت یک مسیر است و نه هدف.
۹۳ – موفقیت بیشترین و بهترین استفاده از آن چیزی است که هم اکنون داریم.
۹۴ – شکست موفقیت است، اگر از آن درس بگیریم.
۹۵ – موفقیت این نیست که هرگز اشتباه نکنیم بلکه این است که یک اشتباه را دوبار مرتکب نشویم.
۹۶ – موفقیت دستیابی به آن چیزی است که می‏خواهیم و شادمانی خواستن آن چیزی است که بدست می‏آوریم.
۹۷ – موفقیت توانایی پرش از شکستی بر شکستی دیگر است بدون اینکه خسته شویم.
۹۸ – من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
۹۹ – بازی زندگی بازی بومرنگهاست. مراقب بومرنگ خود باشیم که به کدام طرف پرتاب می‏شود.
۱۰۰ – تفکر مثبت اساس هر موفقیت است.

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط رویا| |

 
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط رویا| |

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 این وبلاگ به کار خود ادامه خواهد داد.

 

پنج حکایت خواندنی !



حکایت اول :

مهندسي بود كه در تعمير دستگاه هاي مكانيكي استعداد و تبحر داشت. او پس از

30 سال خدمت صادقانه با ياد و خاطري خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شركت
درباره رفع اشكال به ظاهر لاينحل يكي از دستگاه هاي چندين ميليون دلاري با او
تماس گرفتند. آنها هر كاري كه از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و هيچ كسي
نتوانسته بود اشكال را رفع كند.
بنابراين، نوميدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسياري از اين مشكلات
موفق بوده است. مهندس، اين امر را به رغبت مي پذيرد. او يك روز تمام به وارسي
دستگاه مي پردازد و در پايان كار، با يك تكه گچ علامت ضربدر روي يك قطعه مخصوص
دستگاه مي كشد و با سربلندي مي گويد: «اشكال اينجاست!»
آن قطعه تعمير مي شود و دستگاه بار ديگر به كار مي افتد. مهندس دستمزد خود را
50000 دلار معرفي مي كند. حسابداري تقاضاي ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفي
مي كند و او بطور مختصر اين گزارش را مي دهد: «بابت يك قطعه گچ: 1 دلار و بابت
دانستن اينكه ضربدر را كجا بزنم: 49999 دلار»
سه قطعه معيوب در هر 10000 قطعه
 




حکایت دوم :
درباره كيفيت محصولات و استانداردهاي كيفيت در ژاپن بسيار شنيده ايد. اين
داستان هم كه در مورد شركت آي بي ام اتفاق افتاده در نوع خود شنيدني است. چند
سال پيش، آي بي ام تصميم گرفت كه توليد يكي از قطعات كامپيوترهايش را به
ژاپنيها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود: سه قطعه معيوب در هر 10000
قطعه اي كه توليد مي شود قابل قبول است. هنگاميكه قطعات توليد شدند و براي آي
بي ام فرستاده شدند، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون «مفتخريم كه سفارش
شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مي دهيم. براي آن سه قطعه معيوبي هم كه
خواسته بوديد خط توليد جداگانه اي درست كرديم و آنها را هم ساختيم. اميدواريم
اين كار رضايت شما را فراهم سازد.»
 




حکایت سوم :

خود ارزيابي
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه
رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: «خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را
هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر
خواهيد داشت.» مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت هاي
او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر
اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.»
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي
هستم كه براي اين خانم كار مي كند.»
 




حکایت چهارم :

مار را چگونه بايد نوشت؟
روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي
شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب
اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را
نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد
نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و
نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين
شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك
باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد
آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به
جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.

 




شرح حكايت :
اگر مي خواهيم بر ديگران تأثير بگذاريم يا آنها را با خود همراه كنيم بهتر است
با زبان، رويكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنيم. هميشه نمي
توانيم با اصول و چارچوب فكري خود ديگران را مديريت كنيم. بايد افكار و مقاصد
خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پيشينه آنان ترجمه كرد و
به آنها داد

 




حکایت پنچم :

آيا نقطه ضعف مي تواند نقطه قوت باشد؟
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعليم
فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك
قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند
فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي
بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود. استاد
به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك
فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان، با
آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين
باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد،
در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: دليل
پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت
همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن
دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي

نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط رویا| |

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 این وبلاگ به کار خود ادامه خواهد داد.

 

 

1- انکار و یا نادیده گرفتن اطلاعاتی که تاکنون از طرف مقابلتان کسب کرده اید و نشانه یک مشکل و یا رفتار نامناسب است.

2- تنها بروی جنبه های مثبت تمرکز کردن. عدم تمایل به شناخت ضعف ها، محدودیتها،جنبه های منفی و عادات ناپسند طرف مقابل. شما بایستی منصفانه جنبه های منفی و مثبت فرد مقابل خود را ببینید و مورد ارزیابی قرار دهید.

3- تصمیم گیری درباره اینکه فرد مقابلتان مناسب و درخور شماست یا خیر، هنگامی که دیوانه وار عاشق وی شده اید و یا در مراحل نخست رابطه بسر میبرید. هنگامی که شما دیوانه وار عاشق کسی هستید، از احساس خود لذت ببرید، اما محتاط باشید. در این وضعیت شما در یک حالت خلسه و سرخوشی شگفت انگیزی بسر میبرید و براحتی توسط احساسات خود گمراه میشوید. بنابراین در این مقطع و برهه حساس هیچگونه تصمیم مهمی اتخاذ نکنید. اجازه دهید این احساسات خوشایند فروکش کنند و سپس در مورد فرد مقابل و رابطه خود تصمیم نهایی را اتخاذ کنید.

4- نادیده گرفتن احساسات خودتان. چنانچه شما در کنار فرد مورد نظرتان احساس خوبی ندارید، از اینکه خودتان باشید بیم دارید، و یا قادر به صحبت کردن در مورد برخی مباحث خاص و یا مسایل حساس نیستید، از وی صرفنظر کنید و به جستجوی خود ادامه دهید. چنانچه به طرف مقابل خود اعتماد ندارید و یا هنوز بطور کامل مورد پذیرش وی قرار نگرفته اید، به فرد مقابل خود بعنوان یک شخص ویژه و مهم در زندگی خود ننگرید.

5- انتخاب فردی که نیاز به تغییر دارد. تصور کنید که قادرید وی را تغییر داده و به وی رفتار صحیح را بیاموزید، در زندگی هدایتش کنید و یا آنقدر دوستش دارید که قادرید از کاستی ها و عیوب وی چشم پوشی کرده و آنها را تحمل کنید.

6- انتخاب فردی که به شما نیاز دارد. فردی را برگزینید که شما را دوست دارد و تمایل دارد در کنار شما باشد. نه کسی که به شما محتاج است. چراکه ممکن است پس از برآورده شدن نیازش در آینده، دیگر خواهان شما نباشد.

7- همیشه مهربان و سازگار بودن، همواره به فکر خوشحال کردن و راضی نگه داشتن طرف مقابل بودن، انجام ندادن کاری که طرف مقابل را ناراحت کند. و یا تلاش فراوان برای آنکه طرف مقابل شما را دوست داشته باشد. رابطه باید برای هردوی شما مفید و موثر باشد. مسئولیت شکل دهی این رابطه مفید و موثر نیز به عهده هر دوی شماست.

The image “http://www.imageurlhost.com/images/xh93zmqxpjx7b2fmhxkz.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط رویا| |

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 این وبلاگ به کار خود ادامه خواهد داد.

 

عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه

عشق یعنی ... همون سلام اول.

عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم .

عشق یعنی ... انفجار احساسات.

عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

 

 

عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه.

عشق یعنی ... ترو ببخشه و یه فرست دیگه بهت بده.

 

 

عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که مواظب هیکلت باشه

 

عشق یعنی ... مایه قوت قلب

عشق یعنی ... شادی و نشاط

عشق یعنی ... کسی که دلتو می بره

 

 

عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

عشق یعنی ... غذا رو شریکی خوردن.

 

 

عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

عشق یعنی ... هر روز به بهونه ای جشن گرفتن.

 

 

 

عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

 

عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

 

عشق یعنی ... عکس عشقت یه جایی جلوی شماته.

 

عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

عشق یعنی ... وحشتی از بودن با اون نداری.

 

 

عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.

عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

عشق یعنی ... یه کیک خونگی برای روز تولدش.

 

عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.

عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.

عشق یعنی ... گرفتن یه پرستار برای بچه .

 

 

عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.

عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی.

عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.

عشق یعنی ... با هم تاب خوردن.

 

 

عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.

عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.

عشق یعنی ... یکی همیشه با یه کادو و هدیه کوچولو بیاد.

 

 

 

عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.

عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

عشق یعنی ... اولین کسی که زنگ میزنه ببینه تو رسیدی خونه یا نه.

 

 

 

عشق یعنی ... از اینترنت بیرون اومدن وکامپیوتر رو خاموش کردن و با هم به گشت و گذار رفتن.

عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.

عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها.

 

 

 

عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.

عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره.

 

 

عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم

عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.

 

 

 

عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

 

 عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.

عشق یعنی ... به اون نشون بدی که واقعا درکش می کنی.

 

 

عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.

عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.

 

 

عشق یعنی ...  براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.

عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.

عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

 

 

 

عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

عشق یعنی ... جادوش کنی.

عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

 

 

عشق یعنی ... دو چهره خندون.

عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.

 

 

عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.

عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.

عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط رویا| |

 

Click to view full size image

 

سلام دوستان

ازم خواستند رنگ وبلاگو تغییر بدم چون سیاهه ونمیشه مطالب را خوند

ولی خدایی دل من هم همچون وبلاگم سیاهه سیاه شده

دیگه نمی ارزه سفید باشه

از اول هم سیاهو دوست داشتم

ولی خواستم برای چند صباحی شده سفید باشم

ولی نشد بازی روزگار همیشه سیاهی را بر من ترجیح میده

ومن میسازم با این سیاهی و دوست دارم سیاهیارو

راستی دوستان به وبلاگ جدید من هم سری بزنید

بهترین و عالیترین و دل مایه ترین حرفای دلم توش هست

حرفایی که اقتباس از جایی نیست

از ذهن آزاد و رهای خودمه بدون اینکه کسانی توش دخل و تصرف کنند

بدون هراس بدون بستن پیچکهایی به ذهن

امیدوارم خوشتون بیاد

البته اگر هم نیاد باز مسئله ای نیست

چون خواست  وخواهش دل خودمه برای نوشتن

همتون رو دوست دارم رفقا

البته این وبلاگ همچنان به فعالیت خودش ادمه خواهد داد

ادرس وبلاگ جدیدم"

www.ranginkamanazari.blogfa.com

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط رویا| |

 گفته های " دکتـــر علـــی شریعتـی "

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 

 

آدمهای که هیچ وقت احتیاج به تنهایی ندارند ، معمولاً آدمهای کم مایه ایی هستند .
 اگر بخواهند از پیغمبر اسلام مجسمه ایی بریزند ، باید در یک دستش کتاب باشد و در دست دیگرش شمشیر .
 خدا برای تنهایی اش آدم را آفرید .
 ایمان زاییده ای ایدوئولوژی ارزش دارد ، نه ایمان ارثی یا تقلیدی .
 عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود .
 چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوش بخت بودن .
 وقتی که بود نمی دیدم . وقتی می خواند ، نمی شنیدم... وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند ... !
 تنها دو جا است که هرکسی خودش است، بستر مرگ و سلول زندان .
 هیچ گاه تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت ... دیگر چه میخواهم ؟ آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند .
 هر کس به میزانی که به تنهایی نیاز دارد ، عظمت دارد و بی نیاز تر است .
 من تنهایی را از آزادی بیش تر دوست دارم .
 بد دردی است در انبوه خلق ، تنها بودن و در وطن خویش ، رنج غربت کشیدن.
 وقتی یک روح از سطح زمان خویش بیش تر اوج میگیرد و از ظرف تحمل مردم زمان ، بیشتر رشد می کند ، تنها میشود.
 من از میان همه ی نعمت های این جهان، آن چه را برگزیده ام و دوست میدارم، تنهای است.
 آدم ها همچون کوه ها همگی با همند و تنهایند .
 در تمام عمرم جز تنهای و تفکر و غم و عشق ، سرگرمی ای نداشته ام .
 اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست . او جانشین همه ی نداشتن هاست .
 من از سقف و نظم و تکرار گریزانم و سعادت خانوادگی تنها بر این سه پایه استوار است!!
 تو هرچه می خواهی باشی باش ، اما ... آدم باش !!!
 چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم ، آسایش و خوش بختی بخشیده است !!!
 دنیا به اندازه ای که مرا برای همیشه پر کند، ندارد .
 مقلدها همیشه از اصلشان بیش تر افراط میکنند.
 هر کس مظلوم است ، خودش ضالم را یاری کرده است .
 همه بشرند ، اما بعضی ها انسان اند.
 همیشه از آن جاهایی که غالباً هیچ کس انتظار بعثت یک روح، یک استعداد و یک نبوغ را ندارد، کسی می آمده و کاری میکرده و مسیر تاریخ را تغییر می داده .
 در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید .
 سرنوشت کار خودش را می کند و ما ابزار نا آگاه اوییم .
 آنجا که سخن از حقیقت است ، بحث از واقعیت بی جاست .
 دلهره زنده ماندن ، زندگی را از یاد میبرد .
 هر کس آن چنان که در بیداری است ، خواب می بیند .
 اگر پیاده هم شده سفر کن ، در ماندن می پوسی.
 مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
 امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
 پیش از آنکه بیندیشی تا چه بگویی؟ بیندیش که چه میگویم؟
 برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
 آدم وقتی فقیر می شه ، خوبی هاش هم حقیر می شه .
 آنها که می دانند چگونه باید مرد، می دانستند که چگونه باید زیست ؟
 همه بدبختی های ما ناشی از این است که نسل کهنه ی ما به تحجر مبتلا است و نسل جدید به هیچ و پوچ .
 هر گز از ظلم ننالیده ام و از خصم نهراسیده ام و از شکست نومید نشده ام ، اما از این کلمه شوم "مصلحت" ، دلم را سخت به درد آورده بود .
 هیچ کس دنیا را آن چنان که هست نمی بیند، بلکه هر کس دنیا را آن چنان که خودش هست می بیند.
 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط رویا| |

عاشقانه (اس ام اس) از دکتر علی شریعتی - سری دوم
 

  

 

 

من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

Man chistam?
Labkhande por malamate payizi ghoroob dar jostejooye shab
Ke yek shabnam fetade be chang shab hayat , gomnamo bi neshan
Dar arezooye sarzadane aftabe marg

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

Che omid bandam dar in zendegani
ke dar na omidisar amad javani
Sar amad javani va mara nayamad
payame vafayi az in zendegani

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

Eshgh tanha kare bi cheraye alam ast , che , afarinesh bedan payan migirad

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

Aya dar in donya kasi hast befahmad
ke dar in lahze che mikesham? che hali daram?
Cheghadr zende naboodan khoob ast , khoob khoob khoob

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا …!

Hengami dastam ra deraz kardam ke dasti nabood
Hengami lab be zemzeme goshoodam ke mokhatabi nadashtam
va hengami teshneye atash shodam ,
Ke dar barabaram darya boodo darya va darya darya …!g

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

Az dide be jaye ashk khoon miayad
Del khoon shode , az dide boroon mi ayad
Del khoon shod az in ghe

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد

Harf hayi hast baraye nagoftan va arzesh amighe har kasi be andazeye harfhayi ast ke baraye nagoftam darad

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

Cho kas ba zabe delam ashena nist
Che behtar ke az shekve khamoosh basham
cho yari mara nist hamdard , behtar
ke az yade yaran faramoosh basham

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند

Deli ke eshgh nadarad ve be eshgh niyaz darad,
Adami ra hamvare dar paye gomshode ash,
Moltahebane be har soo mikeshanad

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

 
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

Mehrabani jade e ast ke harche pishtar miravand , khatarnaktar migardad

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط رویا| |

وقتی هدف فقط خوشگلی باشه ... !

من این حرفا حالیم نیست، فقط میخوام خوشگل بشم، همین و بس !

مکان: مطب یك پزشک
شخصیت ها: دختر خانومی جوان و یک دکتر دارای دکترای افتخاری از دانشگاه هاروارد در رشته جلبک شناسی


دکتر: میدونستید هزینه این عمل چیزی در حدود بودجه یک سال کشور گینه بیسائو هست؟
دخترجوان:
بله آقای دکتر بابام بهم قول داده بود اگه کنکور قبول بشم خرج جراحی پلاستیکم رو بده.

دکتر:
میخواهید عمل کنید پس؟
دخترجوان:
آره دیگه. خوب میدونید مشکلات برای یه دختر دم بخت خیلیه. همش میگن صورتش کجه دماغش درازه چشماش کوچیکه صورتش لاغره و از اینجور حرفها.

دکتر:
خطراتش رو میدونید؟
دخترجوان:
نه! مگه خطری هم داره؟

دکتر:
خب شما میخواهید چه عملی بکنید؟
دخترجوان:
گونه هام و پلک هام و پوستم و زیر گردنم رو و چربی های بدنم رو ساکشن کنم.

دکتر:
هفتاد ساعت بیهوشی داریم. هشت ماه دوران نقاهت و رژیم غذایی خاص مثلا هر روز باید یک لیوان روغن کرچک بخورید و مقادیری برگ درخت نارنج و ممکنه تا آخر عمر در حالت اسهال اونهم از نوع بدخیمش بمونید تازه اگه از هفتاد ساعت بیهوشی جان سالم به در ببرید و تو اون ساعت ها حافظه خودتون رو از دست ندید. ممکنه اسم خودتون رو فراموش کنید و خانواده خودتون رو نشناسید.

دخترجوان:
( با کمی تردید) اون وقت خوشگل میشم؟ میتونم شوهر کنم؟
دکتر:
امکانش هست باید ببینیم بدنتون چقدر جواب میده.

دخترجوان:
من حاظرم بخاطر اینکه روی اون دختر خالم رو که دماغش رو عمل کرد کم کنم همه خطراتش رو قبول کنم.
دکتر:
باید یه فرم پر کنید که تمام عوارض عمل رو به عهده میگیرد و در صورت بروز هر اتفاقی هیچ مسئولیتی به گردن ما نیست. میدونید که بهداشت جدیدا خیلی سخت میگیره.

دخترجوان:
همش رو ندید امضا میکنم تو فقط منو خوشگل کن دكتر تا بتونم با یه جوون خوش تیپ ازدواج کنم.
دکتر:
جدیدا بر اثر تحریم ما از مواد داخلی استفاده میکنیم شما که مشکلی ندارید؟

دخترجوان:
مثلا چی؟
دکتر:
مثلا به جای سیلیکون ممکنه از چوب پنبه استفاده کنیم و یا از غضروف مرغ برای شکل دادن به دماغ شما و برای سفیدی پوستتون از گچ ساختمانی استفاده کنیم و برای سفت کردن سینه هاتون از سیمان سفید. شما که مشکل ندارید؟

دخترجوان:
اون وقت دماغم صاف میشه؟
دکتر:
به شرطی که مثل اون دفعه شاغول مش غلام خراب نباشه و طراز باشه.

دخترجوان:
یعنی اون وقت خوشگل میشم؟
دکتر:
اگه جناب عزراعیل بی موقع سر و كله اش پیدا نشه بعد از این عمل آره.

دخترجوان:
خب پس زود منو عمل کنید آقای دکتر.
دکتر:
خب برید تو اتاق بغلی تا بیهوشتون کنند.
دکتر:
آخ راستی یادم رفت ما ماده بیهوشی نداریم تو اون اتاق با یه بیل میزنند تو سرتون تا بیهوش بشید لطفا جیغ نزنید چون ما هنوز مراحل مجوز گرفتنمون از بهداشت سپری نشده خودتون که میدونید اینروزها چقدر سخت مجوز درمانگاه زیبایی میدن.

دخترجوان:
مرسی، باشه نترسید قول میدم جیغ نزنم، ولی آقای دكتر شما هم باید قول بدی كه من خیلی خوشگل بشم ها.
دکتر:
ممنون.

چند لحظه بعد :
بدلیل موجود نبودن بیل ناچارا با ابزاری شبیه كلنگ این بیهوشی انجام شد كه در نتیجه دختر نتوانست به قولش عمل كند و متاسفانه پس از كشیدن جیغی بلند بلافاصله به خواب ابدی فرو میرود. خدایش بیامرزد که در حسرت زیبایی ناكام ماند و خلاصه دار فانی را وداع گفت. و این درس عبرتی شد برای دیگر دختران زیبا پسند تا به متد های زیبایی عصر حاضر زیاد اعتماد نكنند.

پیام اخلاقی : البته این یك نمایشنامه به سبك روحوضی بود كه اجرا شد ولی بطور كلی زیبایی خوبه، تا اندازه ای هم ملاک هست، خرج کردن برای زیبایی هم تا اندازه ای بد نیست، ولی هیچ تعریفی جامع تر از این نیست كه شما دختر خانم های ایرونی باید قدر زیبایی واقعی خودتون رو بیشتر بدونید و تحت تاثیر اینگونه مسائل نباید خوشگلی خدادادی و اورجینال رو ناشیانه دستكاری كرد ! نظر شما چیه ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط رویا| |

 

درکنج خلوت دلم همواره یاد سپید مویی نقش میزند

با غروری به صلابت کوهها استوار قدم میزند

مرامیبرد با خود به پستو های سبز دلش

تا صبح همه شب قصه از دیو و پری میزند

همچون گل سوسن و یاس عطر افشان

درپس کوجه های زندگانی بامداد طلایی میزند

مثال بلبل بال زنان در قبیله شاهزادگان

وفای شمع و پروانه را به یاد میزند

الهی تازنده هست نگهبان و نگهدارش باش

که همچون صدف در پر بها بر زندگانی میزند

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط رویا| |

شهادت تابناکترین نثوان زمین و آسمان تسلیت باد

 

میان آن همه ناپاکی و ظلم دریایی خروشیدن گرفت

نوری از خاتم انبیا بر جهان وزیدن گرفت

اولین بار بود که آب کوثر شد روان

فاطمه پاره تن پیامبر پرچم حق را گرفت

مثل رگبار تند بارید در آغوش خزان

نهال دین و اسلام را از ریشه محکمتر گرفت

درجهان شرک و پسر سالاری مثل ابر پرباران

دوازده نسل از وجود او باریدن گرفت

سلام و صد سلام بر باغچه پر غنچه اش

که لاله های سرخ باز از او شگفتن گرفت

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط رویا| |

بسم الله الرحمن الرحیم یا ارحم الراحمین

 

بنام خداوند بخشنده مهربان وبرترین رحم کننده رحم کننده گان

عزیزان تا معرفت و رحم خدا سایه گستر سر ما انسانها نباشد هیچ وقت نمیتونیم  قطره ای از

دریای بیکران رحم الهی را دریابیم واولین رحم خدا بر انسانها همانا انبیا ومعلمین است .

وقتی میگوییم معلمین رسالت انبیا را دارند درواقع صبر ایوب٬ جمال یوسف٬ عصای موسی ها

تبر ابراهیم٬ دم مسیحا ورسالت محمد (ص) را بر عهده دارند.

معلمین با صبرشون در برابر دانش آموزان٬ ندانم کاریها٬کاهلیها٬دربرابر خانواده ٬فرزندان ٬مسئولیتها

همه وهمه راباصبر عنایتی خداوندی به رسالت خود ادامه میدهند.

جمال یوسف را دارند منظور جمال ظاهری نیست جمال دورنی آنهاست که باکلمات زیبا ٬با سخنان

زیبا با تعلیم و تربیت صحیح به زیبایی آفرینش می افزایند.

با عصای موسی که در واقع فهم و علم و شعورشان است با جادوی نادانی وکاهلی مبارزه میکنند.

با قلم و گچ که نقش تبر ابراهیم را دارد با جنگ بتهای درون تنبلی و بی ارادگی میروند.

دم مسیحارا دارند مسیح مرده زنده میکرد ٬ کوررا بینا میکرد ومعلمین باز با یادگیری و علم ودانش خود

مارا با جهان اطرافمون آشنا میسازند در واقع چشم ودل مارا با نور عظمت خلقت خداوندی زنده

میسازند.

وآخرین ومهمترین رسالت "قرآن خداوندبر محمد (ص) را بر عهده گرفتند .وقتی میگویند دخترم٬خواهرم

حجابت را حفظ کن جمله جمله خودشون  ومن در آورده نیست این سخن خداوند در قرآن است ومعلم

با یادآوریش بار دیگر رسالت انبیایی خودش را به ظهور میرساند .

او میگوید دخترم زینب گونه باش ٬پسرم حسینی وار زندگی کن در واقع میخواهد از عروسک بودن

و زیر ذلت دشمنان بودن در آییم آنی باشیم که خداوند میگوید.

آخر اینکه خداوند برترین رحم خودرا با انبیا ومعلمین بر ما ارزانی داشته وما هم باید برترین رحم را اول

به خود با فرا گیری علم ودانش  ودومین رحم را بر عالمان خود بکنیم باشد و دانش جراغ راهنما و

سعادت هر دو دنیایمان باشد وبه خاطر بسپاریم حدیثی از امام جعفر صادق(ع) که می فرمایند:

تو اصنمو لمن طلبتم من العلم.

" دربرابر کسیکه علم می آموزد فروتنی کنید".

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط رویا| |

آخرین قسمت 

و"سارا"به آرامی "کامران" را پس زد وگفت:

اگر شما بخواهید به زودی عروس شما میشوم.

بعد "کامران"دولیوان شربت آب پرتقال آوردوسفارش غذا داد وآمد کنار دست "سارا" نشست و

لیوان شربت را به سلامتی "سارا" بالا آوردوگفت:

به سلامتی پری زیباروی من!

بعد هر دو شربت را نوشیده و"سارا" پای صحبتهای "کامران"که ازبسته های حاوی کالا قرار بود تحویل

بگیرد نشست کم کم باز رخوت و سستی به سراغ"سارا" اومد وگفت:

"کامران" نمیدانم چرا این روزها گاهی احساس سستی و پرواز کردن میکنم.

"کامران"گفت: احساس خستگی به علت کار زیاد و پرواز کردن به خاطر زندگی آینده است که با من

خواهی داشت وبدین ترتیب غذا خورده وشربتی دیگر روی غذا میل شد .بعد "سارا"میز غذا راجمع

کرده و گفت:

کامران میخوام منو به خونه برسونی ممنون از پذیرای خوبت ورفت که لباس خودرابپوشد درهمان

حین سرش گیج خوردوآخی گفت و زمین نشست.

"کامران" دستشو گرفت بلند کرد وروتخت نشاند وگفت الان برایت کدئین میاورم تا سردردت خوب

شودورفت با دارویی برگشت "سارا" درو را خورد وبعد از چند دقیقه ای گفت:

حالم خوب شد میتونم سر پا بایستم ورفت لباساشو پوشید وسوار ماشین شد نزدیک خونه "کامران"

بسته ای به "سارا" داد وگفت"

فردا صبح قبل از آمدن به شرکت این بسته رو به شرکت توانیر برسان وبرگرد.

"سارا"گفت:

مگه یادتان نیست من روزهای زوج صبح کلاس دارم بمونه عصری میبرم .

"کامران گفت:

مسئله ای نیست واز هم تا فردا خداحافظی کردند.

تو خونه باز سر درد به سراغش اومد از داروهایی که "کامران " داده بود باز یکی خورد وگرفت خوابید.

صبح که بلند شد دید نیم ساعت از سر کلاسش گذشته ٬تند تند لباسهایش را پوشید وجزوه ها را

داخل کیفش گذاشت وراه افتاد. درسالن دانشکده بدو بدو جزوه هایش را در میارود که بسته اش افتاد

متوجه نشدکه از پشت سر صداش میکنند تندی رفت سر کلاس.

هنوز نیم ساعتی از بودن در کلاس نگذشته بود که از حراست دانشکده به سراغ "سارا" آمدند واو

"هاج و واج دنبالشان راه افتاد در توی اتاق بسته را مقابل رییس حراست دید گفت:

وای این بسته از کیف من افتاده شمااز کجا پیدا کردید؟

از همیاران حراست یکی گفت:

خانم رضایی این بسته از کیف شما افتاد من صداتون کردم اما نشنیدید خدا را شکر میکنم که صدامو

نشنیدید وگرنه معلوم نبود چند تا از دانشجوها را آلوده میکردید؟!

"سارا" با نگرانی گفت:

یعنی چه آقای "سلیمانی"من این برگه های کامپیوتری را از شرکت پیامک گرفتم وباید به شرکت توانیر

برسانم.

رئیس حراست گفت:

اگر راست میگویید این شرکتهارا نشانمان بده.

"سارا" همراهشان راه افتاد توی شرکت"کامران"را دید وگفت:

ایشان رییس ما هستند بعد آقای سلیمانی جلو امد وگفت:

شما آقای "کامران حقی" هستید؟

"کامران" گفت:

نه خیر اسم من نوید خدایی است این پروانه ساخت شرکت و این هم شناسنامه .

"آقای سلیمانی" گفت:

شما این خانم را میشناسید میگویند از کارمندان شماست؟

"کامران"  نگاهی به "سارا" انداخت وگفت:

نه نه !

من اصلاکارمند زن  ندارم شرکت من یک شرکت کوچیکه که چهارتا کارمند داره اونا هم از دوستای 

دوره دانشگاهم هستند البته من قبلا کارمند زن داشتم ومن به خاطر نارضایتی خانواده اش عذرشو

خواستم واون خانم هم توی انبار کار میکرد.

"آقای سلیمانی "همراه "سارا" برگشتند و"سارا" ماند و اتهام چند کیلو قرص اکس که پودری برای

به گور بردن آرزوهای وکیلی و وکالت وبدتر از اون آرزوهای دفن شده دو چشم منتظر که دیگر بینا

نبودندتا شاهد خود زنی رگ دخترشان در گوشه زندان باشند.

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط رویا| |

آنها بالاخره به دانشکده رسیدند اینبار "سارا" با گرمی دستهای "کامران" را فشرد و

خدا حافظی کرد "کامران گفت:

عصری خودم میام دنبالت.

تو دانشکده تمام فکر و حدیث "سارا" به حرفهای "کامران" بود تو خیالش با او عروسی کرده

وبه ماه عسل اروپایی میرفت خلاصه اینکه درس استاد بی خیال وآخر هم نفهمید استاد چه

گفت و چه خواست.

بیرون دانشکده "کامران تو ماشین در انتظارش بود سوار شد و اصلا نپرسید کجا میرن.

"کامران " صدای موزیک را که اهنگی جاز داشت بلند کرده وپنچره های ماشین را بسته با ویراژ

کامل رانندگی میکرد نیمه های راه ماشینو نگه داشت و گفت:

راستی"سارا" میری خونمونو ببینی؟

"سارا" گفت:

کامران جون یه وقت دیرم نشه حاج آقا دعوام میکنه.

"کامران" گفت:

تازه ساعت ۸ اول شبه ٬خیلی مونده تا دیرت بشه وباز ویراژی به ماشین داد وراه افتاد مقابل

ساختمانی پارک کرد و سیگنال زد و در باز شد وارد باغی شد و ماشین را پارک کرد دست "سارا"

را گرفت و گفت:

از این جا تا ساختمان می دوییم ببینیم کی برنده میشه وهر دو شروع به دویدن کردند همزمان

به کنار ساختمان رسیدند "کامران" خندید و گفت:

ای ناقلا بهترین رقیب من تو تمام کارها یم هستی هم شریکم هم رقیبم ومن باید تلاش کنم تا

عقب نمونم وگرنه شریکم منو نمی پسنده٬بعد هر دو وارد ساختمان شدند وایی چه خونه ای!

کاخ بود."کامران" اتاقی را به "سارا" نشان دادوگفت:

برو لباسهایت را در بیار ولباس راحتی بپوش تا خستگی از تنت در بیاد.

سارا داخل اتاق شد ودر گنجه را باز کرد پر بوداز لباسهاس شب ومدل به مدل.

"سارا" گفت:

واییییییییییی چه قدر لباس! "کامران" تو که زن نداری این همه لباس برای چیه؟

"کامران" گفت:

دختر خوب درست که زن ندارم ولی مادر و خواهر و فامیل که دارم تو مهمونیا باید لباسی باشد که

تعویض کنند یا راحت باشن نمیشه که همیشه چند دست لباس اینجا با خود بیارن .

"سارا" گفت:

خیلی خوبه فکر همه چی را کردین خب اگه پول باشه همه چی درست میشه.

بعد پیراهن نارنجی رنگی را بیرون اوردوتنش کرد تنگ و پلیسه ای کوتاه بود بهش می اومد رژ

نارنجی رنگی هم که تو کیفش بود زد و از اتاق بیرون اومد.

"کامران" نگاه خریدارانه ای کرد وگفت: دختر خودتو بپا چشم نخوری بعد اضافه کرد یه چرخی بزن

تا خوب نگات کنم.

"سارا" هم با خنده یه چرخی زد و مثال اشرافیون لبه دامنش را گرفت و نیم خیزی شد ویک پا

عقب بردو گفت:خوشبختم قربان

"کامران" ژستی گرفت و گفت:

راحت باشیدملکه زیبا و خوش روی من٬بعد ناگه "سارا" را در بازوان خویش فشرد وگفت:

کی عروس زیبای من میشی پری جان من؟!

و"سارا".............

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط رویا| |


Design By : Night Skin